X
تبلیغات
رایتل


(به یاد او در چهلم خداحافظی اش)

یکم:

بهار سال 1367بود. نوشته ام را خواند.دوبار هم خواند اما سرش رابالانکرد تا من با توجه به حرکت چهره اش (طبق نوشته های قبلی) بتوانم حدس بزنم که این بار هم نوشته ام قابل چاپ هست یا نه؟ نوشته ای که با عصبانیت نوشته بودم وحاجی می توانست درک کند.  فقط مکث کوتاهی کرد و بی خیال غوغای آن روزهای بیرون از دفتر روزنامه، به کارش ادامه دادچراکه نشریه باید زودتر نهایی می شد و می رسید برای چاپ.

 در آن سال هاکه جوان و سرحال بود، عادت داشت (با همه اطمینانی که به همکاران اش داشت) دوباره خودش همه ی مطالب را قبل از چاپ از اول بخواند شاید از این لحاظ که دوست داشت که همان طور که آخرین خواننده مطالب است، اولین خواننده نشریه هم خودش باشد تا بعد از آن برود به زیر دستگاه چاپ چاپخانه ی سپاهان که در آن سال ها مهم ترین چاپ خانه ی هرمزگان بود.

از آسمان صدایی می آمد و او چیزی در حاشیه ی نوشته ی من نوشت و رفت سراغ مطلب بعدی و من را بیش تر در این برزخ نهاد که بالاخره نوشته ام قابل چاپ تشخیص داده شد یا نه؟! ولی سماجت نکردم و رفتم بیرون از دفتر نشریه ودر غوغای آن روزهای شهر گم شدم.

غوغای شهر اما از همان صدای آسمانی بود که حدیث اش رفت و تا داخل دفتر نشریه هم کشیده شده بود. .یعنی غوغای یک هلیکوپتر که مردم شهر راشگفت زده کرده بود نه از آن جهت که هلیکوپتربود و بال داشت و برفراز سر مردمان بال بال می زد!! از این جهت اش نه. بلکه از آن جهت اش که این پرنده آهنی در بال بال زدن خود ول کن معامله نبود و در سطحی پایین برسربندرعباس آن سال ها(فروردین1367) که البته شهر این طول و عرض کنونی را نداشت ،می رفت و برمی گشت واز درون خود اوراقی رابیرون می ریخت.

اوراقی که قرار بود مردم آن ها راجمع کنند ودرست دو روز بعدش با همان نام و نشانی که هلیکوپتر داده بودباید می ریختند به صندوق های رایی که قرار بود از داخل اش نمایندگان بندرعباس در سومین دوره ی مجلس شورا انتخاب شوند . و چرخبال به مردم گوشزد می کردکه حتما نام مهندس «ت» را بنویسند که قبل اش مدیر ارشد اجرایی استان هم بود!

این روزها اگرچه از آقازادگانی یاد می شود که هواپیمای خصوصی دارند ولی با همه ی احوال هنوز که هنوز است از چرخبال خصوصی حرفی در میان نیست وهرچه هست دولتی است وبس واستفاده ی خصوصی از آن ممنوع!

اما مثل همه ی چیزهایی که درکشورما قرار است نباشد ولی هست! استفاده خصوصی از هلیکوپتر دولتی هم از نوادری بود که در آن سال ها برای اولین بار در ایران در بندرعباس هست شد و وسیله ای مدرن برای تبلیغات انتخاباتی مجلس.

فکری بکرکه تا کنون هم به فکر هیچ «جنی» نرسیده به عقل «انس» البته...؟!

با این حال هلیکوپتر تحقیر مردم بود وباید کسی چیزی می نوشت

دوم:

اولین کسی که باور نمی کرد خود من بودم ولی کم کم حواس ام سرجایش آمد.«صبح ساحل» را مچاله کردم لای کتاب ادبیات ام ومسیرم تا مدرسه را یک نفس دویدم. داشتم بال در می آوردم .می خواستم زودتر از همه برسم و روزنامه را باز کنم وسط کلاس . جلو همه ی بچه های کلاس تا بعد از یک سال سیاه مشق کردن به نام قصه و شعر و ...این بار بچه ها ببینند که نوشته ی هم کلاسی شان در معتبرترین قسمت روزنامه یعنی در ستون «سرمقاله» به چاپ رسیده است. یعنی درست پیشانی یک نشریه .

آن هم سرمقاله ای انتقادی خطاب به نمایندگان مجلس «سوم» که تحمل و مدارا را یاد بگیرند و قطار حذف دیگرسلیقه ها را متوقف کنند.سرمقاله راباصدای بلند در کلاس درس خواندم و صدای تشویق مرحوم «نیک پور» (دبیرادبیات مان که شیفته ی منصفی بود) به همراه دست زدن بچه ها که تا دفترمدرسه رسید بقیه معلم ها و مدیرمان راپیگیرکرد که ببینند چه خبر است و جواب البته خیلی کوتاه بود:نوشته ی انتقادی دانش آموز سال دوم دبیرستان شهید چمران بندرعباس خطاب به نمایندگان مجلس حالا شده بود سرمقاله تنها نشریه ی هرمزگان.!

چراکه در آن سال ها سرمقاله ،ستون نسبتا ثابت صبح ساحل بود والبته صندلی اختصاصی خود جناب کرمی و در سردبیر.

سوم:

در سال های بعدنیز هرگاه فیل من یاد هندوستان می کرد و به یاد ایام جوانی و نوجوانی خواستم قلمی در صبح ساحل بزنم آن مرحوم این اطمینان و اعتماد بزرگ را از این شاگرد کوچک خود دریغ نکرد و طریق تجربه کردن در سایه ی خودش را همواره تا آخرین سال عمرش از من سلب ننمود.

 در این سال هانیز انتشار ستون «شنبه ها» و بعد از آن «سالنامه صبح ساحل» و اولین شماره «فرهنگستان جنوب» هم که به کمک گروهی از بهترین های عرصه ی مطبوعات استان شکل گرفت، حاصل همین اعتماد کریمانه  و جرات دادن به جوانان بود که فقط از یک روح بلند سر می زند و بس و من رااکنون در انبوه خاطرات و سخنان ناب مدیون همیشگی خود نموده است..

چهارم:

دراین سال های نزدیک، آن جوانک 17ساله ی دبیرستانی، خود معلم دبیران این شهر است و هم چون خود «حاج قاسم» صفت مدیر مسوولی یک نشریه را بر روی کاغذ یدک می کشداما در عالم خیال هم نمی تواند تصور کند که نوشته ی انتقادی یک بچه دبیرستانی را به عنوان یاداشت و یا نامه ی وارده به چاپ برساند چه برسد به عنوان سرمقاله!

و چنین کرامتی فقط از امثال او بر می آمد و بس.

عاش سعیدا و مات حمیدا.


 

*توضیح:بسیار دوست داشتم این نوشته به یاد ایشان در روزنامه خودشان به چاپ برسدکه البته میسرنشد.