X
تبلیغات
رایتل

    


دوسال قبل ما چهارنفری رفتیم به مسجد قدس. من وهمسرم و پسرم مهدی 7ساله ودخترم معصومه ی 4ساله.

ساعت11ظهربود و حوزه نسبتا آرام. رای دهندگان همه آشنابودند.چراکه یا هم کلاسی های مدرسه ام بودندیا همسایگان یابرخی دوستان قدیمی.

پسرم شال سبزی که یک هفته به همراه داشت رابه دوش اش انداخته وآمده بود که رای من را به صندوق بیندازد.شاید فکر می کرد که دونفری بهتر می شود از رای مان حفاظت کنیم!

شاید هم فکر می کرد که بزرگ شده است بزرگ تر از پدرش که چندان امیدی به آینده نداشت.

دخترم معصومه اما بی صدا رای مادرش رابه صندوق انداخت وبیرون آمد ازمسجد.

فضای مسجد و غلغله ی مردم محروم محله ی قدیمی من، بی صدا به من که چندسالی می شد از آنان دور شده بودم می گفت که این مردم به شدت امیدوار به کسی از جنس خودشان رای خواهند داد وبس .

مردی که ساده زیست بود وقراربود که تحقیر شدگی تاریخی شان را یک شبه جبران کند وحق خورده شده ی  آنان را از قلدرهای داخلی وجهانی  برای همیشه پس بگیرد. وسهم نفت را بیاورد سر سفره هاشان.

یکی از ماموران انتظامی حوزه ی رای گیری به طرف پسرک ام آمد تا شال سبز را از اوبگیرد (چرا که تبلیغات در آن روز از هرنوع اش ممنوع بود) و حق را هم به او می دادم ولی نمی دانم چرا منصرف شد و رفت...؟

یک سال بعدهمه اش فکرم مشغول بود که حق چه بود وناحق چه؟

چه کسی راست می گوید وچه کسی دروغ؟

کدام راه درست است و کدام مسیر نادرست؟

امسال اما دیگر این دغدغه ها را ندارم.

امسال همه چیز از ذهن ام پاک شده است.

تمام خاطرات آن سال پرخاطره.

حتی نمی دانم که به درستی بر برگه ی رایی که به صندوق انداختم چه نوشتم؟

ولی تا این جایش را خوب می دانم که بر برگه ی رای من نام هیچ فال گیر ورمالی نبود..!

تا پسرم شرافت مندانه سرش را در میان اهالی محله بالا بگیرد.